
دمایی که در آن آزادی می سوزد
فیلم مستند فارنهایت 11/9 اثر جاودانه ی "مایکل مور" در مقابله با سیاست های امریکا ساخته شده است.که به رویدادهای رقابت بین" بوش" و" ال گور" در زمان انتخابات ریاست جمهوری 2000 آمریكا تا وقایع و جنایات یازدهم سپتامبر و جنگ در افغانستان و عراق میپردازد.
"فارنهایت 9/11" بر اساس کتابی با نام "فارنهایت 451" که فیلم آن نیز توسط"فرانسوا تروفر" ساخته شده است ، تهیه شده . "فارنهایت 451" دمایی است که در آن کتاب می سوزد.
"مایکل مور " در این فیلم رابطه ی دیرینه ی بوش پدر با خانواده ی اسامه بن لادن را بررسی می کند.
وی نشان می دهد که انتخاب " بوش " به عنوان رئیس جمهور، یک دسیسه ی خانوادگی بوده است که از طرف پسر عموی او در شبکه ی "فاکس" آغاز می گردد . به گونه ای که همه ی شبکه ها "ال گور " را رئیس جمهور معرفی کرده بودند و ناگهان "فاکس " بوش را به عنوان برنده ی انتخابات معرفی میکند.
همچنین دیدن تصاویر وحشتناک و واقعی که در این فیلم گنجانده شده است تمام مخاطبان خود را تحت تاثیر قرار می دهد .
از زمان سفید شدن تصویر و صدای برخورد هواپیما به برج های دو قلو ، به رویداد 11 سپتامبر پرداخته می شود و اینکه همزمان با آن تصاويری از بوش نشان داده می شود که ده دقيقه قبل، از برخورد هواپيمای دوم به برج ها با خبر شده ؛ اما همچنان در يک کلاس درس نشسته و درحال خواندن کتاب کودکان برای دانش آموزان است.
به گزارش لوس آنجلس تایمز این فیلم از موفقترین فیلمهای تاریخ امریکا خواهد بود . چنانکه توانست جایزه ی "نخل طلا " و همچنین 20 دقیقه تشویق سر پای تماشاگران را در جشنواره ی کن به خود اختصاص دهد.
از طرفی "بوش" برای بازی در فیلم "فارنهایت 9/11 عنوان بدترین بازیگر و تمشک زرین را دریافت کرد .
د.موسوی
محصول 2000 امریکا و انگلیس
کارگردان : لس هلستروم
بر اساس فیلمنامه ای از : رابرت نلسون جاکوبز
بر رمان : جوان هریس
بازیگران : جانی دپ (جان کریستوفر دپ) _ ژولیت بینوش _ آلفرد مولینا
فیلم ما را به یاد رمانی می اندازد تحت عنوان مثل آب برای شکلات.
این رمان داستان زنانی است که قید و بند هایی برای خود درست کرده اند و نویسنده(لورا اسکوئیول) سنت شکنی ها ی مخفی را در این کتاب به تصویر می کشد این داستان در خلال رستور طبخ غذاهایی در یک کتاب آشپزی نوشته شده است .
رمان بر این اساس است که در زمان روای داستان دختر آخر خانواده اجازه ی ازدواج نداشته است و چون شخصیت داستان عاشق پسری میشود اما به همان دلیل نمی تواند با او ازدواج کند . تصمیم میگیرند پسر، خواهر معشوقه اش را به ازدواج خود در آورد تا برای همیشه در کنار معشوقه اش بماند و .....
این فیلم داستان مادر و دختری را به تصویر میکشد که به شهری کوچ می کنند . که دارای سنت ها و مردمانی بسیار سنتی میباشد.پیشه و مهارت زن در شناخت ذائقه ها و درست کردن شکلات بی مانند است.
در این شهر حضور در کلیسا و همراه بودن با سیل سنت گرایانه ی شهر برای عموم لازم و اجباری است.
در ابتدا ورود زن و دخترش با لباس های قرمزشان که با باد به شهر می آیند جلب توجه میکند .
تلاش مداوم زن برای برپایی و زنده کردن زندگی در این خانه ی متروک و این شهر که گویا خاک مرده بر آن پاشیده اند در تمامی فیلم به چشم میخورد.
شهردار این ناحیه و همسر و فرزندش نیز از شخصیت های این داستان اند . شهردار انسانی است که خود را در میان صدها قید و بند اسیر کرده است و همسرش را نیز چون خود تربیت کرده و در این میان پسر آنها ست که باید از عشق به نقاشی و شیطنتهای کودکی خود دست بکشد زیرا پدر و مادری کوته فکر و سنت گرا دارد.
زن با شناخت ذائقه ها مردم را بسوی خود می کشاند و از طرفی مردم مارک کافری را بر وی میزنند . چرا که او در مراسم های کلیسا شرکت نمی کند.
شهردار سعی دارد دوران پرهیز خود را به پایان برساند و از غذاهای خوشمزه دوری میکند.
حضور شخصیتهای مختلف در این فیلم ، مانند موش دریایی ها ( افرادی که از دریا می امدند) ، فیلم را از یکنواختی بیرون می آورد.
نقش جانی دپ به عنوان یکی از همان موش دریایی ها که به همراه زن حکم بایکوت رامیشکند و با وین (ژولیت بینوش) رابطه برقرار میکند در فیلم بسیار سنت شکنانه است .
رابطه ی عاشقانه ای که بین این دو موجود تنها شکل میگیرد بسیار زیباست .
در ادامه میبینیم که حتی این زن سنت شکن جعبه ای به همراه دارد که در آن خاکستری ریخته شده است که برای زن بسیار عزیز است . زیرا باید ان را به دست باد بسپارد ولی آن ناخواسته بر روی زمین ریخته می شود . و حتی در اینجا ما گوشه ای از سنت این زن سنت شکن را شاهد هستیم.
انتهای فیلم شاهد منظره ای هستیم از شهوت خوردن شکلات های وین به دست شهرداری که در پرهیز به سر میبرد و روبرو شدن وین و دیگر دوستانش با صحنه ای که شهردار نتوانسته خود را کنترل کند و تمامی شکلات ها را خورده است.
خطابه هایی که کشیش جوان شهر برای مردمانش به ویژه شهردار میخواند بسیار قابل توجه است.
د.موسوی
كارگردان: استفان دالدري
فيلمنامه: ديويد هير (بر اساس رماني نوشته مايكل كانينگهام)
بازيگران: نيكول كيدمن، مريل استريپ، جوليان مور، اد هريس
زمان: 114 دقيقه
تاریخ نمایش: 27 دسامبر 2002
فیلم ساعتها جزء فیلم های هنری سال 2002 بود که جوایز بزرگی را به خود اختصاص داد.
فیلم بر اساس رمانی نوشته ی مایکل کانینگهام می باشد که البته خود این رمان بر گرفته از رمان «خانم دالوی» نوشته ی ورجینیا وولف نویسنده ی بنام انگلیسی میباشد.داستان فیلم نمایانگر زندگی سه زن در سه دوره ی مختلف است.
ويرجينيا وولف (نيكول كيدمن) در دهه 1920 ، در اطراف لندن زندگی میکند . وی مطابق با شخصیت واقعی خود در حال نوشتن کتاب خانم دالوی می باشد.
كلاريسا وان (مريل استريپ) در سال 2001 ناشر و ويراستار است ، زني است كه مانند شخصيت هم نام خود كلاريسا دالووي در رمان خانم دالووي نوشته ويرجينيا وولف قصد برگزاري يك ميهماني براي ريچارد، دوست نزديك خود را دارد.
لورا براون (جوليان مور) در سال 1951زندگی میکند . زني خانه دار و باردار است كه كتاب خانم دالووي را مي خواند. او نیز با خواندن این کتاب به دنبال هویت از دست رفته ی خود است.
از سوي ديگر، ريچارد، نويسنده بااستعداد، كه به ايدز مبتلا شده، به نوعي وارث امروزي ويرجينيا وولف و لورا بران به حساب مي آيد . وی برنده یجایزه ی ادبی شده است که بره مناسبت آن کلاریسا قصد برگزاری مهمانی دارد.
ویرجینیا وولف نویسنده ی بنام انگلیسی نمونه ی یک زن فمینیست بوده است و در این فیلم نیز ما به وضوح فضای فمینیستی و زندگی سه زن را در سه دوران مختلف در یک روز دنبال میکنیم.
یکی رمان را مینویسد دیگری میخواند و ان یکی انجام میدهد . در این میان میبینیم که هر سه زن به طوری درگیر این رمان هستند و هر سه به گونه ای در آن دخیل اند.
ویرجینیا در انتظار ورود خواهر و فرزندانش است (مهمانی) . کلاریسا در تکاپوی راه اندازی مهمانی برای بزرگداشت ریچارد و لورا به فکر درست کردن کیکی برای تولد همسرش(مهمانی).
تمامی شخصیت ها در این روز به سوی خودکشی سوق داده میشوند.
ویرجینیا دست به خودکشی میزند در حالی که همسرش را دوست دارد . لورا نیز بین زندگی برای خود یا دیگری دست به انتخاب میزند.
ریچارد که تمام موفقیت خود را برای بدست اوردن این جابزه فقط یک ترحم یا یک اقدام زیبا به پاس مبارزه ی او با ایدز میداند،اقدام به خود کشی میکند.
ویرجینیا شخصیتی بیمار گونه دارد که از قید و بند و مراقبت های عاشقانه ی همسرش و توصیه های پزشکان خسته شده است .
در فیلم میبینیم که ویرجینیا نگاهی قاطع دارد که وقتی به مخاطبش مینگرد تمام حرفها و افکار زیبا اما کحصور شده اش را نشان میدهد .
حتی راه رفتن و لباس پوشیدن و طرز سیگار کشیدنش و یا دستانش که همیشه با قاطعیت در جیبش قرار دارند کاملا اقتدار به بند کشیده شده ی ویرجینیا را نمایش میدهد.
او از این افرادی که محاصره اش کرده اند (مثلا خدمتکارانش ) رنج میبرد و از طرفی از این فضای ارامی که همسرش برای زندگی اسوده ی او ساخته است خسته شده است .آرزویش رفتن دوباره به لندن و شرکت در مهمانی هاست.
لورا باردار است و همسری بیسار خوب دارد و صاحب پسر بچه ای نیز هست . او قصد دارد برای همسرش کیک تولد بپزد و برای این کار تمام تلاشش را میکند ولی موفق نمی شود . او کارهای کوچک را به درستی انجام نمی دهد و مسائل ساده او را نگران میکنند و در آخر برای زندگی خویش تصمیمی میگیرد و زندگی خود را تحت تسلط خود درآورده و اقدام به خود کشی میکند.
کلاریسا همراه با دوستی که لزبین (همجنس باز زن) میباشد زندگی میکند و دوستی قدیمی به نام ریچارد دارد که اکنون مبتلا به ایدز میباشد . او برای مهمانی که در نظر دارد بسیار نگران است . هرچند همه چیز به خوبی پیش میرود اما او آرام و قرار ندارد.
موسیقی فیلم بسیار زیبا فضا سازی میکند و بسیار در درک فیلم موثر است.
تمام کاراکتر ها تا انتها این را القا میکنند که برای خوشی های خود زندگی کنند و یا برای دیگری؟
ریچارد معتقد است که کلاریسا برای او زندگی میکند و با مرگ ریچارد ،کلاریسا میتواند به زندگی خود برگردد.اما این در مورد لورا و ویرجینیا نیز صادق است.آن دو نیز در قید و بند اسیر اند و برای یک لحظه برای خود زیستن در تلاش اند.
فیلم به گونه ای ساخته شده که تمامی شخصیتها و بازی های حرفه ای و حتی گریم صورت ویرجینیا که بسیار سرد و بی روح است ، همه و همه باعث درک فیلم میشود و فضای فمینیستی فیلم را به ثبات میرساند.
د.موسوی
سگ آباد
نام فیلم : داگویل
نویسنده و کارگردان : لرس فن تریر
محصول :۲۰۰۳
با هنر مندی : نیکول کیدمن
لرس فن تریی یر کارگردان قوی سینما مجموعه ی سه گانه ای ساخته است که اولین قسمت آن "داگویل" و دیگری "ماندرلی" نام دارد.
این فیلم ساز از پایه گذاران دوگما 95 به شمار می رود .در سال 1995 نه فیلم ساز بیانیه ای به نام دوگما 95 ارائه دادند که شامل ده اصل بود
این فیلم سازان خواستار بر هم زدن قوائد سینمایی و سیستم یکپارچه ی سینما بودند.اما این خواسته با دستیافته های صد ساله ی سینماگران در تضاد بود . به همین علت این جریان به مقصد نهایی خود نرسید.داگویل فیلمی تئاتر گونه است که به همین روش ساخته شده است.
داگویل دارای 9 بخش و یک مقدمه است .
گریس شخصیت اصلی داستان از یک گروه گنگستری فرار کرده و به شهرمانندی به نام "داگویل" پناه می آورد
داگویل نمونه ی کوچک شده ای است از امریکا . شهر آرمان ها و زیبایی هایی که در ابتدا رویایی ولی در باطن مخوف و پست است .
جایی که ورود به ان سخت است و خروج از آن سخت تر .مردم این شهر به ظاهر خوب و آرام و مطیع هستند ، اما به مرور چهره ی پشت نقاب نشان داده می شود .
به قول نیچه _ فیلسوف بزرگ _ هرگز نباید سعی کنیم منکر نظام برده داری شویم . وچه زیبا گفته است در حالی که در متمدن ترین و ابر قدرت ترین جوامع بشری سیستم برده داری به وضوح دیده می شود .
حتی داگویل که شهر مانندی است دور افتاده و اسیر میان کوهستان نیز برده داری وجود دارد . و این در حالی است که مردم دم از تمدن می زنند.
اولین ویژگی مورد توجه در این فیلم ، دکور منحصر به فرد آن است . وقتی دیوارها حذف می شوند و فقط خطوطی مرز و حدود را مشخص می کند ، صدای باز بسته شدن درها که به گوش می رسد جای بسی تحسین دارد.
از همان ابتدای فیلم با این موضوع مواجه می شویم که سخنرانی رئیس جمهور بیهوده است و حتی ارزش آن از پخش موزیک از رادیو کمتر است.
سگی که در این جمعیت از همه ارزش مند تر است و حتی در انتهای فیلم می بینیم که همه نابود می شوند اما سگ بیش از سایرین ارزش زنده ماندن را دارد ، در این شهر به شکل ترسیمی دیده می شود و وجود خارجی ندارد.
این فیلم بیان کننده گوشه ای از زندگی یک فرد خود فروخته و یک جامعه ی خود کامه است .کسی که توسط یک جامعه به اسارت و بردگی گرفته می شود ، اما وی از روی ضعف این زجر را تحمل می کند.
از همان ابتدای گریز زن از دست گنگسترها تا انتها ، حتی زمانی که انتقام می گیرد ، همه و همه نشان دهنه ی ضعف شخصیت داستان هستند.
مردم این شهر از این زن نهایت سوءاستفاده های ممکن را می کنند و هر کسی به صورتی که در توان اش است برده داری را اجرا می کند .
حتی زمانی می رسد که زن به یک فاحشه و یک خدمتکار و دقیقا یک برده یا یک اسیر تبدیل می کردد . در حالی که چهره ی مردم این را نشان می دهد که آنها به این زن نیکی می کنند .
نمی توان حق را به گریس و یا داگویل داد . گریس ضعیف است و هرگز به وضع خود اعتراضی نمی کند . آنچه پیش می آید را می پذیرد . و از طرفی داگویل تمامی وحشی گری ها و اعمال نا شایست را بر این زن روا می دارد.
کار به جایی می رسد که گریس نسبت به همه چیز بی تفاوت می شود و درست از همین لحظه تخم نفرت کاشته می شود .
تمام زندگی گریس در هفت مجسمه ی تزئینی خلاصه می شود که یکی از زنان این شهر "ورا " در جلو چشم گریس آنها را می شکند . و در انتها می بینیم که گریس دستور می دهد هفت فرزند این زن را در جلو چشم او بکشند .
وقتی گریس تصمیم می گیرد دوباره به گروه گنگستران بپیوندد ، باز هم از روی ضعفی که در خود حس می کند ، از قدرت گروه استفاده کرده و دستور می دهد این شهر را اتش بزنند و تمام افراد آن را بکشند .
این کار را تا زمانی که از نفرت و ضعف و حس انتقام گریس فاکتور بگیریم ، می توان ستایش کرد . چرا که این افراد برای جامعه خطر ساز هستند و این شهر برای بشریت زیان آور است .
اما از انجا که فاعل این کار گریس است و او خود به خاطر ستمی که به او روا داشته اند این کار را می کند نمی توانیم کار او را ستایش کنیم . چرا که این کار یک عمل سمبولیک و ایده آلیسم نیست . فقط وفقط یک انتقام شخصی است .
در فیلم می بینیم که بعد از آنکه گریس اقدام به فرار می کند ، او را مثل سگ به زنجیر می کشند . در حالی که می گویند ما تو را دوست داریم . ما به تو خوبی میکنیم . اینها فقط به خاطر خود توست
هنگامی که گریس تصمیم می گیرد آخرین حرفهای خود را به مردم این شهر بگوید ، باریدن برف آغاز می گردد . گویا همان طور که برف بر روی شهر می نشیند و آن را می پوشاند ، سخنان گریس نیز همین کار را با مردم آن می کند.
در انتها از تمامی این شهر مانند تنها یک سگ باقی می ماند . و این بیانگر این است که حتی این سگ ارزشی بیش از مردم آن را دارد .
می بینیم که گریس ، همان زن زیبا و تنها و گریخته از اعمال ناشایست ، به شخصی متنفر ، انتقام جو و وحشی تبدیل می گردد . و این دقیقا چیزی است که در جایی به نام امریکا اتفاق می افتد.
د.موسوی

داستان بر میگردد به سال 1941 . زمانی که موسیلینی علیه انگلستان و فرانسه اعلان جنگ کرد . مکان داستان شهر کوچکی است در ایتالیا.این داستان از دید پسر بچه ی 13 ساله ای روایت می شود که مثل تمام مردان این شهر چشمانش به دنبال زنی است به نام مالنا.مالنا زنی است که همسرش به جنگ رفته و او در دام شهری گرفتار است که مردان آن به فکر سوء استفاده و زنان آن در حسادت به مالنا به سر می برند.در ابتدا اولین نکته ای که ذهن را مشغول می کند این است که فیلم از زبان و دید پسر بچه ای مطرح میشود که به تازگی در حال تجربه کردن تحولات جنسی است .و شاید پاک ترین کسی باشد که بتواند این داستان را برای خواننده بازگو کند.
کارگردان مردم این شهر را به دو گروه زنان و مردان تقسیم نموده است و نه به گروهی مثل فاشیست ها و آزادی خواهان . و در این میان نشان می دهد که هر دو گروه در تلاش هستند برای سقوط شخصی بنام مالنا . زنان از روی حسادت و مردان به خاطر دستیابی به مالنا.
چیزی که به وضوح در این شهر دیده می شود این است که مردان خوش لباس تر و مرتب تر از زنان هستند و در میان تمامی زنان ، مالنا زیباترین زن منطقه می باشد . و این ، یعنی زیبایی مالنا ، بزرگترین گناهی است که او مرتکب شده و سزای آن حسادت و شهوت و رفتار حیوانی مردم است.
مالنا منتظر بازگشت همسرش است و با آنکه می داند تمامی چشم ها و افکار در پی نابودی او هستند اما او قصد سقوط را ندارد . او می خواهد زندگی کند .
در این شهر پسر بچه ها باید شلوار کوتاه بپوشند و تا زمانی که مرد نشده اند نمی توانند در آرایشگاه روی صندلی بزرگتر ها(مردان) بنشیند و یا مثل آنها رفتار کنند . شخصیت راوی این داستان به وضوح نشان می دهد که دوست دارد مثل سایر مردان در چشم مالنا باشد و از سوی او توجه ببیند . و برای رسیدن به این هدف سعی می کند شلوار پدرش را برای خود اندازه کند و بپوشد که با بدرفتاری و تبیه پدر مواجه میشود
مردم این شهر نمود کاملی از رفتار خشن و سنت گرایانه و حماقت امیز یک دوران هستند .
در ادامه وقتی با این پسر بچه قدم به قدم مالنا را تعقیب می کنیم و از سوراخ دیوار زندگی مالنا را میبینیم و رفت و امد ها و رفتار مردم را با او مشاهده می کنیم . کاملا میتوانیم درک کنیم که چرا کارگردان یک پسر بچه ی 13 ساله را برای قضاوت انتخاب نموده است .
بالاخره فیلم به جایی می رسد که مالنا را به جرم رابطه ی مشکوک با یک مرد زن دار به دادگاه میکشانند و مالنا مجبور میشود برای دفاع از خود به وکیل شهر مراجعه کند . در این دادگاه با کمک وکیل او پیروز می گردد ، اما خواهیم دید که این وکیل هم مثل سایر مردان این شهر در پی سوء استفاده از این موقعیت است و چون میداند مالنا پولی برای پرداخت ندارد او را مجبور به استفاده ی جنسی میکند . هر چند مالنا تمام موجودی خود را به او میدهد و از او میخواهد صبر کند تا بقیه را هم فراهم کند اما نتیجه ای نمی بیند . و شاهد تمامی این رفتار های حیوانی ، بینندگانی هستند که از دید پسر بچه تمامی اتفاقاترا می بینند .
همراه با این رویداد ها که برای مالنا پیش می آید ما مشاهده گر تحولات جنسی پسر بچه ی 13 ساله ای هستیم که دلباخته ی زنی به ظاهر بیوه است و تمامی رفتارهای ناشایست را میبیند و در ذهن رویاهای خود با مالنا را می پروراند . و به قدری رویای دستیابی به مالنا برای او شدت می یابد که او را به بستر بیماری میکشاند.
مالنا کم کم از جامعه طرد می شود به طوری که برای خوردن غذا هم مجبور به همبستر شدن با مردان بی سر و پا می شود و می بینیم که نا خواسته مالنا ی زیبا و شایسته ، به زنی بدکاره تبدیل می شود.
در فیلم سکانسی هست که در آن مالنا با پوسته ی جدیدی وارد شهر می شود . موهای خود را به نشانه ی اعتراض کوتاه کرده و از لباس پاکی بیرون آمده و با ظاهری متفاوت در کافه ی مردان می نشیند ، سیگاری بر لب میگذارد و همه ی مردان برای روشن کردن سیگار او به طرفش خیز بر میدارند . مالنا در مرکز تصویر مقتدرانه نشسته و بدون هدف به گوشه ای خیره شده است .
بالا خره مالنا به زنی بدکاره تبدیل شده و یکی از دختران باشگاه آلمانی ها می شود.پسر بچه که به خاطر تمایلات جنسی در بستر به سر میبرده به خواست پدرش به باشگاه این زنان بدکاره برده میشود تا اولین تجربه ی جنسی خود را امتحان کند و پسرک در تخیلات خویش به مالنا دست می یابد.
زنان شهر در آخر زهرشان را میریزند و مالنا را در مرکز شهر به خاک و خون میکشانند و او را به شدت کتک زده و زخمی می کنند و با کمال آرامش و پیروزی او را از شهر بیرون می کنند .
شوهر مالنا از جنگ باز میگردد و با مردمی رو برو میشود که همه به او پوزخند می زنند و میگویند زنت یک فاحشه است و باید در فاحشه خانه های سیسیل به دنبالش بگردی .
پسر بچه اکنون مردی شده است و برای شوهر مالنا توضیح می دهد که او به کجا رفته است.
سکانس پایانی تصویری از ورود مالنا و شوهرش به شهر را نشان میدهد . که دوباره همه ی مردم او را با نام فامیل شوهرخطاب میکنند و به او روز بخیر می گویند .
بونجور خانم اسکوردیا!!!!
نقش مالنا را مونیکا بلوچی بازی میکند که در ابندا یک مانکن لباس بود و سایر فیلم های او از این قبیل اند:
اشک های خورشید
ماتریکس 2 در نقش پرسفون
هیجان
برگشت ناپذیر
...
د. موسوی
ژانر: تاریخی . مذهبی
زمان: 126 دقیقه
تاریخ اکران: 25 فبریه 2004 ( 7 اسفند 1382)
محصول : امریکا
بازیگران : جیمز کاویزل - مونیکا بلوچی - روزالینا سلینتانو - سرجیو روبینی - مایا مور گنتسرن
کارگردان : مل گیبسون
بازگردیم به فیلم
این فیلم 12 ساعت پایانی زندگی مسیح می باشد و 120 دقیقه است که به گفته ی مل گیبسون فقط 20 دقیقه ی آن قابل تحمل است.
در ابتدای فیلم با ترس مسیح روبرو می شویم که گویا الهامی قلبی به او میگوید خطری در کمین توست . و او از این ترس به پدرش (خدا) پناه میبرد و با او به صحبت می پردازد .
در همین زمان یهودا را خواهیم دید که در قبال سی سکه حضرت مسیح را می فروشد و مخفی گاه او را نشان می دهد .
لازم است در اینجا کمی از تفکرات مسیحیان را باز گو کنم . مسیحیان معتقدند که انسان گناه جاوید داشت . از همان زمانی که آدم میوه ی ممنوعه را خورد به این گناه مبتلا شد و چون آدم پدر همه ی انسانها ست از آن تاریخ تا کنون این گناه بر دوش همه ی انسانهای دیگر نیز وجود دارد و مسیح آمده است تا این گناهان را پاک کند .مردم باعث گناهی شده اند و خداوند عده ی زیادی را گناه کار میداند و مسیح (پسرش ) را فرستاده تا مصلوب شود و باعث پاک شدن گناه دیگران شود .از دید ما مسلمانان این ایده اشتباه است . زیرا ما معتقدیم خداوند هیچ گاه پیامبری را نمی فرستد تا کشته شود و گناه کسی را پاک کند.
در ادامه میبینیم شیطان بر مسیح ظاهر میشود و با او صحبت می کند و سپس به شکل ماری بر مسیح وارد می شود .حتما میدانید که سمبل نیروی شیطانی و پست مار خوش خط و خال است . که مل گیبسون در این سکانس از آن بهره گرفته و نشان میدهد که شيطان به شکل مار خوش خط و خال ظاهر میشود اما مسیح آن را از پا در می آورد.نتیجه ای که میتوان گرفت این است که مسیح نیرویی مافوق انسان است زیرا انسان اولیه فریب این مار خوش خط و خال را خورد و میوه ی ممنوعه را استفاده کرد .و باعث گناه یک بشر شد . اما مسیح این اشتباه را نمی کند (لازم به ذکر است که در داستانها داریم که شیطان بر آدم و حوا نیز به شکل مار خوش خط و خال ظاهر میشود)
نکته ی قابل توجه این است که در این فیلم شیطان لوک زشت و ترسناک ندارد .
یهودیان مخفی گاه مسیح و همراهانش را می یابند و به دستگیری آنها میشتابند و در این گیر و دار پیروان مسیح به درگیری می پردازند و گوش یکی از یودیان از جا بریده میشود . مسیح با دست شفا بخش خویش گوش بریده ی آن شخص را التیام میبخشد . اما شاهد این هستیم که آنها با دیدن این گونه معجرات باز هم ایمان نیاورده و به کار خویش ادامه میدهد .
در این جا می بینیم که مسیح از پیروانش می خواهد که مقاومت نکنند . گویا این جرء رسالت مسیح است و مقدر اوست .
آنها او را به زنجیر میکشند و به شکنجه گاهش میبرند.مریم ، مادر مسیح نگران است و در این هنگام خبر دستگیری فرزندش را می آورند.مسیح به یاد خاطراتی می افتد که با مادرش داشته است.او رابه دادگاهی ساختگی میبرند که در آن مردم هم حضور دارند . پیروانش یک به یک فرار میکنند و مردم جاهل باز هم مثل همیشه حکم بی خردی خود را می دهند : مرگ . مرگ
وقتی پیتر ،نزدیکترین یار مسیح پا به فرار میگذارد . مریم او را میشناسد و میخواهد که او را نگه دارد . او قسم میخورد که مسیح را نمیشناسد و مسیح به یاد شام آخر و سخنانش با پیتر می افتد :
پیتر به او قول وفاداری میدهد حتی تا مرگ. و مسیح به او میگوید تو قبل از اینکه خروس بخواند سه بار مرا انکار خواهی کرد.
یهوداپشیمان به نزد یهودیان باز میگردد و میخواهد سکه ها را پس دهد .او از وجدان خود آگاه است و میبینیم که وجدان ناراحت او در کالبد پسر بچه هایی به سمت او هجوم می آورند و او را شکنجه میدهند . چرا بچه؟ شاید به این علت که وجدان او پاک بوده است و اکنون سیاه گشته و شاید مثل بچه هایی است که اکنون بد و نا شایست شده اند . کودکان وحشت انگیز او را تا جایی بیرون از شهر میبرند و ناگاه ناپدید می شوند .یهودا در جایی قرار گرفته که پشت سرش جسد نیمه تجزیه شده ی الاغی به چشم میخورد که طنابی بر گردنش است و سپس خواهیم دید که یهودا با همین طناب خود را از شاخه می آویزد .یهودا از نظر مل گیبسون از یک حیوان که حشرات جسم او را خورده اند کم تر است و باید با افسار آن حیوان به دست خودش نابود شود .
در ادامه محاکمه ی مسیح را شاهد هستيم در برابر حاکم وقت . حاکم و همسرش از محاکمه ی مسیح راضی نیستند . اما در مقابل کشیش بزرگ نمی توان کاری کرد . پس راهی جز محکوم کردن نیست.
در آن زمان مرسوم بوده است که هر بار یک جنایتکار زندانی را آزاد می کرده اند .شاه برای آزادی مسیح جنایتکاری به نام باراباس را در مقام انتخاب با مسیح قرار داده و از مردم می پرسد کدام یک را آزاد کنم؟ و مردم همچنان فریاد می زنند : باراباس
شما از من می خواهید مسیح را چه کنم؟ مصلوبش کنید . مصلوبش کنید.
در زمان اعلام حکم میبینیم که سلطان در جلوی همه ی مردم دست خود را می شوید تا به همه نشان دهد که دست من آغشته به خون این قدیس نیست.
سخت ترین و بدترین سکانس های فیلم ، همین شکنجه هاست که انسان را سخت آزرده میکند . خون مسیح بر کف شکنجه گاه می ریزد و میبینیم که همسر پادشاه پارچه های سفیدي را برای مریم که در تمام مدت نظاره گر این وحشی گری هاست ، می آورد و مریم شروع به تمیز کردن خون پسرش میکند زیرا خون انسان پاک نباید پای مال شود.
نکته جالب توجه دیگر این است که لوک شیطان و مریم که در بین جمعیت شاهد ماجرا هستند با هم مشابه است به طوری که در دید اول اشتباه گرفته می شوند.
در بین جمعیت مریم اشک میریزد و می گوید پسرم کی و کجا میتوانی سرنوشتت را انتخاب کنی؟ به این معنا که این جزء کار مسیح است و راهی برای گریز نیست .و شیطان را میبینیم که فرزندش را در آغوش گرفته و با دید متاسف به مسیح می نگرد.
در فیلم سکانسی هست که یهودیان در حال سنگسار دختری هستند که محکوم به بد کارگی است . مسیح وارد ماجرا میشود و خطی بین یودیان و دختر میکشد و زن را از جای بلند کرده و با خود می برد . این صحنه به وضوح ما را به یاد داستانی از حضرت علی می اندازد که به مردم می گوید کسی میتواند این زن را سنگسار کند که خود مرتکب گناه نشده باشد .
مسیح پس از شکنجه های بسیار می بایست صلیب خود را تا مکان مقرر به دوش بکشد.در مسیر هر بار که بر زمین می افتد ، این مریم است که زجر میکشد و به یاد کودکی فرزندش می افتد که وقتی بر زمین می افتاد به یاری او می شتافت:
من اینجام . من اینجام پسرم
آنها او را به صلیب می کشند . مسیح بر روی صلیب به دزدی که در کنارش مصلوب شده است میگوید به من ایمان بیاور . من تو را به بهشت خواهم برد . اما او حتی حالا که اخر زندگیش است تن به این کار نمیدهد.
پدر انها را ببخش
آسمان ابری شده و از بالا نظاره گر شکنجه های وارد بر مسیح هستیم که از آسمان و از دید دوربین قطره ای آب بر زمین می چکد که در نگاه اول این آغاز یک باران است . اما باید بدانیم که این اشک خداست . اشکی که از چشمی نظاره گر فرو میچکد.
با مرگ مسیح گناه بشریت پاک می شود.
به یادم هست در همان اوایل اکران این فیلم . در شبکه چهار توسط یکی از اساتید بزرگ نقدی براین فیلم پخش شد که در آن ایشان به این نکته اشاره کردند که ما مسلمانها معتقدیم مسیح شکنجه نمی شود و عروج می کند در صورتی که مسیحیان معتقدند مسیح شکنجه شده و کشته میشود.
و من در اینجا این سخن جناب ... را نقد می کنم چرا که مسیحیان نیز مثل ما مسلمانان به عروج مسیح معتقدند ولی بعد از مرگش یعنی سه روز پس از مصلوب شدن وی.وبرای اثبات این گفته این نکته لازم است که بگویم :
در ان زمان مراسم تدفین به این شکل بوده است که مقبره هایی از سنگ به شکل سکو درست می شده است و جسد بر روی این سکو قرار داده شده و سنگی بر روی آن می گذاشته اند و بعد از سه روز به سراغ جسد رفته و آن را با کافور و .. شست و شو داده و سپس به خاک می سپارند.
در این ماجرا به این علت که فردای روز مصلوب شدن مسیح «سان دی» یعنی یکشنبه بوده و روز قربان مسیحیان بوده است و بد یمن می باشد که جسدی بر دار بماند . مریم جسد فرزندش را می خرد و طبق آیین خودشان آن را بر سکوی سنگی قرار داده و روز سوم هنگامی که سراغ مقبره می رود (از اینجا در فیلم میبینیم) میبینیم که سنگ کنار میرود و حضرت مریم با لباس های خالی از جسد مسیح رو برو می شود . به این معنا که مسیح در روز سوم عروج کرده است.
بنابر این اگر بخواهیم تفاوت دیدگاه مسحیان و مسلمانان را بررسی کنیم باید به این نکته توجه کنیم که ما مسلمانان معتقدیم پیامبر خدا این شکنجه ها را متحمل نشده است. و حتی در جایی داریم که یهودا در یک آن تغییر چهره می دهد و به شکل مسیح در می آید و این شکنجه ها را متحمل میشود و مسیح عروج می کند.
در انتها این نکته را نیز بگویم که مسلمانان معتقدند مسیح در بیابان و در جایی بدون سقف و در زیر یک درخت متولد می شود که درخت خم شده و مسیح از رطب آن می خورد .اما مسیحیان معتقدند مسیح در یک طویله به دنیا می آید.
د . موسوی
اطلاعات بیشتر در مورد این فیلم
اخبار شرق نیوز در رابطه با این فیلم