تبليغاتX
وب فیلم
  

نام فیلم : يازده يار اوشن

ژانر : جنايي

کارگردان : استيون سو در برگ

بازیگران : جرج كلوني، جوليا رابرتز، براد پيت، اندي گارسيا، مت ديمون

محصول : 2002، امريكا 

زمان : 156 دقيقه

 

شرح فیلم :
جرج كلونى نقش ديويد اوشن را بازى مى‏كند براى لحظاتى او را در زندان مى‏بينيم كه در جواب اين پرسش هميشگى كه چرا به زندان افتادى؟ خونسردانه مى‏گويد: «براى اين كه يك چيزهايى مى‏دزديدم» با همين يك جمله هم آن چه بايد درباره اين آدم شر بدانيم، مى‏دانيم. كمى بعد ديويد اوشن را با موهاى كوتاه و رنگ كرده در بيرون زندان مى‏بينيم. او به صورت مشروط آزاد شده و اولين كارى كه مى‏كند، برقرارى ارتباط با دوست قديمى‏اش راستى ريان (برات پيت) است. ريان در حال حاضر استخدام شده تا به گروهى از آدم‏هاى پولدار و مرفه در هاليود بازى پوكر ياد دهد. ديويد نقشه خود را با ريان در ميان مى‏گذارد نهايتاً تصميم مى‏گيرند با پيدا كردن افراد مناسب نقشه مذكور را به مرحله عمل نزديك كنند. نقشه ديويد راهيابى به محلى است كه پول‏هاى مربوط به  3  كازينوى شهر لاس وگاس در آنجا نگهدارى مى‏شود، ديويد قصه دارد با سرقت اين پول‏ها هم سر و سامانى به وضعيت مالى خود دهد هم ازترى بنديكت (اندى گارسيا) صاحب باهوش و بى رحم اين سه كازينو انتقام بگيرد. ترى در حال حاضر با تس (جوليارا برتز) همسر سابق ديويد، نرد عشق مى‏بازد و اين انگيزه‏اى قوى براى اجراى نقشه و سرقت توسط ديويد است. به هم پيوستن تدريجى اعضاى گروه اوشن به روال معمول در فيلم هايى مثل هفت سامورايى - هفت دلاور، دوازده مرد خبيث يكى از بهترين و جالب‏ترين صحنه‏هاى فيلم است، ياران اوشن از تيپ‏هاى متفاوتى هستند.

استيون سو در برگ به سادگى تمام فيلم يازده يار اوشن را با اين جملات توضيح داده است: «اين فيلم يك بازگشت به گذشته است. در اين فليم هيچ كس كشته نمى‏شود و آدم‏هاى فيلم بد زبانى نمى‏كنند اين فيلم صرفاً يك فيلم در سنت قديمى فيلم‏هاى ژانر سرقت است با تعداد زيادى از ستارگان سينما.» جرج كلونى نيز مى‏گويد: لاس و گاس جائى است كه در آنجا جيب‏هاى مردم را خالى مى‏كنند بنابراين خالى كردن گاو صندوق‏هاى چنين جايى مى‏تواند جالب باشد تا قبل از اين كه فيلم اكران شود مردم فكر مى‏كردند كه من در اين فيلم دارم به سبك و سياق فرانك سيناترا در فيلم  1960  بازى مى‏كنم، اما من به سبك خودم بازى كرده‏ام. قصه فيلم در زمان حال مى‏گذرد، اما به هنگام تماشاى فيلم اصلاً دوران زمانى خاصى را احساس نمى‏كنيد. فيلم يك ساعت و پنجاه و شش دقيقه‏اى يازده يار اوشن محصولى است از استوديوى برادران وارنر.

د.موسوی

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 13:45 توسط دریا موسوی |

برادلى پيت در  18  دسامبر  1963  در اوكلاهُما متولد و در «اسپرينگ فيلدِ» ميسورى بزرگ شد. پدرش، بيل پيت، مالك شركت وسايل نقليه سنگين بود. براد پس از ايفاى نقش‏هاى كوتاه در موزيكال‏هاى مدرسه‏اى، در شته روزنامه نگارى دانشگاه ميسورى ثبت نام كرد و اين در حالى بود كه به رشته «صنعت تبليغات» نيز علاقه داشت. با اين همه، به بازيگرى در نمايش‏هاى گمنام محلى ادامه دارد و نهايتاً دو هفته قبل از فارغ التحصيل شدنش از كالج، براى هميشه ترك تحصيل كرد.
براد، سال  1986  به قصد تحصيل در مدرسه هنر، شهر زادگاهش را به سوى لوس آنجلس ترك كرد اما به جاى آن تصميم گرفت كه بازيگر سينما شود. به همين منظور تحصيل در رشته بازيگرى را آغاز كرد و همزمان براى رفع نيازهاى مالى اش در تعدادى از مشاغل گوناگون، از كار در رستوران‏هاى مرغ سوخارى تا رانندگى ليموزين براى هنرمندان مشهور، مشغول به كار شد. او يك كارگزار براى خود دست و پا كرد و مدت كوتاهى بعد به رل كوچك اما ثابتى در سريال دالاس، در نقشِ «يك پسرِ كله پوك كه او را در كاه‏ها پيدا مى‏كنند»، دست يافت. او نقش ثابت ديگرى در سريال تلويزيونى آبكى دنياى ديگر به چنگ آورد، سپس در سريال خانوادگى دردهاى رو به رشد حضور يافت و آنگاه در نقشى كوتاه در فيلم تلويزيونى تحسين شده يك سنگ انداز در فول هام كانتى، به همراه «كن اولين» و «جيل ايكن برى» درخشيد.
براد پيت با بازى در كمدى / عاطفى با هم شاد بودن، به پرده بزرگ سينما انتقال يافت، و سپس در فيلم نقيضه‏اى - كشت و كشتارى شيوه قطع كردن درخشيد. اين فيلم، يك تلاشِ حادّ براى هجو كردن فيلم‏هاى ترسناكى چون جمعه سيزدهم و ملكه كلاس، بود. براد پيت نقش محصل قُلدرو دگر آزارى را بازى كرد كه رابطه‏اى رمانتيك با جيل اسكونن (كه با فيلم پدر خوانده مشهور شد) برقرار مى‏كند و اين در حالى ست كه متداوماً دوست قديمى خود را كه درگير مسايل روحى ناشى از قتل پدرش است، آزار مى‏دهد.
پيت نقش آدم فرومايه ديگرى به نام بيلى كينگ را در فيلم تلويزيونى به نحو مؤثرى بى‏رحمانه خيلى جوان براى مردن ايفا كرد. اين فيلم داستان دختر  14  ساله‏اى (جوليت لوييس) است كه از سوى اجتماع طرد و نفى شده است. پيت نقش جوان معتادى را ايفا كرد كه لوييس را به سوى انحراف و نهايتاً جنايت سوق مى‏دهد. نه پيت و نه لوييس، هيچ كدام به اين فيلم بيشتر از يك فيلم نمى‏انديشيدند، هر چند كه بعداً مشخص شد كه فيلم مذكور آغازى بر يك دوستى سالم و طولانى مدت بين اين دو بود.
پرِش بزرگ بعدى پيت، با ايفاى نقش عنوان در فيلم جانى سيود فرا رسيد. اين فيلم كه به شكلى مطبوع باحيطه خصوصيات فردى سر و كار داشت، داستان پسر جوان و تهى مغزى بود كه تنها دغدغه ذهنى او، موهايش و ريكى نلسون هستند.
فيلم جانى سيود راه تازه‏اى در برابر براد پيت باز كرد. بازى پيت در اين كمدى زيبا، خواه باور كنيد يا نه، دست كمى از يك شاهكار نداشت. اين در حالى بود كه فيلم كم بودجه (يك ميليون دلارى) فوق توانست بويژه در سينماهاى شهرهاى كوچك آمريكا، به فروش خوبى دست يابد.
پيت نقشِ تريستان لودلوف، پس خوش سيما و پر شر و شور يك مزرعه دار ضد جنگ (آنتونى هاپكينز)، را در افسانه‏هاى پاييز گرفت. اين فيلم كه از حيث و حس و حال، فيلم‏هاى حماسى‏اى چون بر باد رفته و غول را در نظر تداعى مى‏كرد.
اما حداقل اين رُل نخستين نقش ستاره‏اى وى در يك فيلم هاليوودى بزرگ بود. نام او در فهرست تيتراژ و بر فراز نام‏هاى آنتونى هاپكينز و ايدان كوئين قرار گرفته بود. مردم عاشق افسانه‏هاى پاييز شدند و اين فيلم فقط در آمريكا  66/2  ميليون دلار فروش كرد و نامزد جوايز كره طلايى بهترين فيلم و بهترين بازيگر (پيت) سال  1994  شد و نهايتاً اسكار بهترين فيلمبردارى را براى جان تول به ارمغان آورد.
پيت، سپس رل اصلى را در فيلمى به مراتب بزرگ‏تر، از آن خود ساخت.
اين فيلم مصاحبه با خون آشام نام داشت و پيت در قالب خود آشامِ ذكر شده در عنوان ظاهر شد.
فيلم مصاحبه با خون آشام اثر سرگردانى بود اما فروش قابل توجه  105/3  ميليون دلارى اش در آمريكا، دستمزد پيت را به  4  ميليون دلار براى فيلم بعدى‏اش، هفت، ارتقا داد.
فيلم هفت توانست به فروش جالب توجه  326/3  ميليون دلارى در سطح جهان دست يابد.
سپس  17/5  ميليون دلار براى بازى در فيلم با جو بلك ملاقات كن به كارگردانى مارتين برست، به جيب زد در اين فيلم، پيت در قالب جوانى به نام «گريم ريپر» ،يك كشته مرده عشق، ظاهر شد. همبازى‏اش در اين فيلم آنتونى هاپكينز بود.
در طى دو سال، دستمزد براد پيت به ميزان چشمگيرى، در حدِ  338  درصد، افزايش يافته بود. پيش از آن، يعنى در دسامبر  1996، گوينت پالتروف (همبازى پيت در هفت) پيشنهاد ازدواج با براد پيت را (كه دومين پيشنهاد براد نيز تلقى مى‏شد) پذيرفته بود، اما هفت ماه بعد، آنها براى هميشه روابط خود را با يكديگر قطع كردند.
پيت سال  1999  در فيلم درام باشگاه مشت زنى، به كارگردانى يار قديمى‏اش، ديويد فينچر ايفاى نقش كرد. باشگاه مشت زنى پاييز  1999  روانه اكران سينماهاى آمريكاى شمالى شد و به فروش متعادل دست يافت.

فيلم‏شناسى براد پيت 

1987  - كم‏تر از صفر (حضور در يك صحنه شلوغ)؛  1988  - يك سنگ پران در فول‏هام كانتى (تلويزيونى)؛  1989  - با هم شاد بودن؛ شيوه قطع كردن؛  1990  - خيلى جوان براى مردن (تلويزيونى)؛ خيال (تلويزيونى)؛  1991  - در طى راه؛ تلما و لوييس؛ طرف تيره خورشيد؛  FAVOR؛  1992  - جآنى سيود؛ دنياى سرد؛ رودخانه‏اى از ميان آن مى‏گذرد؛  1993  كاليفرنيا؛ داستان عشقى واقعى؛  1994  - افسانه‏هاى پاييز؛ مصاحبه با خون آشام؛  1995  - هفت؛ دوازده ميمون؛  1996  خوابگردها؛  1997  - مال خود شيطان؛ هفت سال در تبت؛  1998  - با جو بلك ملاقات كن؛  1999  - باشگاه مشت زنى.
يازده يا اوشن‏, جاسوس بازي‏ (۲۰۰۲). تروی . خانم و آقای اسمیت . تروا(۲۰۰۵)  

 

اطلاعات بیشتر در باره با براد پیت

اخبار فیلم تراوا

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 22:19 توسط دریا موسوی |

         

نام فیلم :جاسوس بازي

ژانر: جنايي

کارگردان: توني اسكات

بازیگران : رابرت ردفورد، برادپيت

محصول : 2002، امريكا

 شرح فيلم:

 فيلم‏هاى تونى اسكات «تاپ گان»، «موج خون»، «دشمن حكومت» و « جاسوس بازى »  پيچيده اما با قابليت‏هاى نامتحمل و مشكوك هستند. تونى اسكات با علاقه خاصى كه به تصاوير جذاب و مضامين سرد و خشن دارد، این  فيلم  را نیز مطابق معمول مملو از هيجانات بصرى ساخته است. جاسوس بازى يك تدوين سريع و روان و «كولار» تند و بى وقفه‏اى از اسناد فوق سرى و حقه بازى‏هاى مشكوك همراه با قطعات موسيقى‏اى از سراسر دنيا و راك كلاسيك را به سمع و نظر ما مى‏رساند و به همين جهت به هر حال، جذابيت و سرگرم كنندگى خود را هم دارد. جاسوس بازى به نوعى يادآور يك فيلم رابرت ردفوردى ديگر در دهه  1970، «طورى كه زندگى مى‏كرديم» است با اين تفاوت كه حالا برادپيت جاى باربرا استراسيند را گرفته است. قرابتى كه ابتدا بين ناتان و تام مى‏بينيم - با آن مدل موهاى قديمى و عينك خلبانى - در پى يك اختلاف اخلاقى، تنش زا مى‏شود تام به بى تفاوتى بى رحمانه مرشدش به زندگى آدم‏ها معترض است؛ مقوله‏اى كه با اعتقاد ناتان نشانه واضح خامى و ناپختگى آدمى است كه بالاخره كار دستش مى‏دهد.

د.موسوی

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1384ساعت 1:0 توسط دریا موسوی |

 اولین دوره ی جشنواره ی فیلم فجر - بهمن1361

دومین دوره ی جشنواره ی فیلم فجر - بهمن1362

 سومین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن1363

چهارمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن 1364

پنجمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن 1365 

ششمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن 1366

هفتمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن  1367

هشتمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن  1368

نهمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن  1369

دهمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن  1370

یازدهمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن  1371

دوازدهمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن  1372

سیزدهمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن  1373

چهاردهین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن  1374

پانزدهمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن  1375

شانزدهمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن  1376

هفدهمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن  1377

هجدهمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن  1378

نوزدهمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن  1379

بیستمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن 1380

بیست و یکمین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن1381

بیست و دومین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن1382

بیست و سومین جشنواره ی فیلم فجر - بهمن1383

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 19:54 توسط دریا موسوی |

 

 

  دمایی که در آن آزادی می سوزد

فیلم مستند فارنهایت 11/9 اثر جاودانه ی "مایکل مور"  در مقابله با سیاست های امریکا ساخته شده است.که به رویداد‌های رقابت بین" بوش" و" ال گور"  در زمان انتخابات ریاست جمهوری  2000  آمریكا تا وقایع و جنایات  یازدهم سپتامبر و جنگ در افغانستان و عراق می‌پردازد.

"فارنهایت 9/11" بر اساس کتابی با نام "فارنهایت 451" که فیلم آن نیز توسط"فرانسوا تروفر" ساخته شده است ، تهیه شده . "فارنهایت 451"   دمایی است که در آن کتاب می سوزد.

"مایکل مور "  در این فیلم رابطه ی دیرینه ی بوش پدر با خانواده ی اسامه بن لادن را بررسی می کند.

وی نشان می دهد که انتخاب " بوش " به عنوان رئیس جمهور، یک دسیسه ی خانوادگی بوده است که از طرف پسر عموی او در شبکه ی "فاکس" آغاز می گردد . به گونه ای که همه ی شبکه ها "ال گور " را رئیس جمهور معرفی کرده بودند و ناگهان "فاکس " بوش را به عنوان برنده ی انتخابات معرفی میکند.

همچنین دیدن تصاویر وحشتناک و واقعی که در این فیلم گنجانده شده است تمام مخاطبان خود را تحت تاثیر قرار می دهد .

 از زمان سفید شدن تصویر و صدای برخورد هواپیما به برج های دو قلو ، به رویداد 11 سپتامبر پرداخته می شود و اینکه همزمان با آن تصاويری از بوش نشان داده می شود که ده دقيقه قبل، از برخورد هواپيمای دوم به برج ها با خبر شده ؛ اما همچنان در يک کلاس درس نشسته و درحال خواندن کتاب کودکان برای دانش آموزان است.

به گزارش لوس آنجلس تایمز این فیلم از موفقترین فیلمهای تاریخ امریکا خواهد بود . چنانکه توانست جایزه ی "نخل طلا " و همچنین 20 دقیقه تشویق  سر پای تماشاگران را در جشنواره ی کن به خود اختصاص دهد.

از طرفی "بوش" برای بازی در فیلم "فارنهایت 9/11 عنوان بدترین بازیگر و تمشک زرین را دریافت کرد .

د.موسوی

 

تریلر فیلم

سایت رسمی این فیلم 

 

+ نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 14:14 توسط دریا موسوی |

                     

محصول  2000  امریکا و انگلیس
کارگردان : لس هلستروم
بر اساس فیلمنامه ای از : رابرت نلسون جاکوبز
بر رمان : جوان هریس
بازیگران : جانی دپ (جان کریستوفر دپ) _ ژولیت بینوش _ آلفرد مولینا


فیلم ما را به یاد رمانی می اندازد تحت عنوان مثل آب برای شکلات.
این رمان داستان زنانی است که قید و بند هایی برای خود درست کرده اند و نویسنده(لورا اسکوئیول) سنت شکنی ها ی مخفی را در این کتاب به تصویر می کشد این داستان در خلال رستور طبخ غذاهایی در یک کتاب آشپزی نوشته شده است .
رمان بر این اساس است که در زمان روای داستان دختر آخر خانواده اجازه ی ازدواج نداشته است و چون شخصیت داستان عاشق پسری میشود اما به همان دلیل نمی تواند با او ازدواج کند . تصمیم میگیرند پسر، خواهر معشوقه اش را به ازدواج خود در آورد تا برای همیشه در کنار معشوقه اش بماند و .....

این فیلم داستان مادر و دختری را به تصویر میکشد که به شهری کوچ می کنند . که دارای سنت ها و مردمانی بسیار سنتی میباشد.پیشه و مهارت زن در شناخت ذائقه ها و درست کردن شکلات بی مانند است.
در این شهر حضور در کلیسا و همراه بودن با سیل سنت گرایانه ی شهر برای عموم لازم و اجباری است.
در ابتدا ورود زن و دخترش با لباس های قرمزشان که با باد به شهر می آیند جلب توجه میکند .
تلاش مداوم زن برای برپایی و زنده کردن زندگی در این خانه ی متروک و این شهر که گویا خاک مرده بر آن پاشیده اند در تمامی فیلم به چشم میخورد.
شهردار این ناحیه و همسر و فرزندش نیز از شخصیت های این داستان اند . شهردار انسانی است که خود را در میان صدها قید و بند اسیر کرده است و همسرش را نیز چون خود تربیت کرده و در این میان پسر آنها ست که باید از عشق به نقاشی و شیطنتهای کودکی خود دست بکشد زیرا پدر و مادری کوته فکر و سنت گرا دارد.
زن با شناخت ذائقه ها مردم را بسوی خود می کشاند و از طرفی مردم مارک کافری را بر وی میزنند . چرا که او در مراسم های کلیسا شرکت نمی کند.
شهردار سعی دارد دوران پرهیز خود را به پایان برساند و از غذاهای خوشمزه دوری میکند.
حضور شخصیتهای مختلف در این فیلم ، مانند موش دریایی ها ( افرادی که از دریا می امدند) ، فیلم را از یکنواختی بیرون می آورد.
نقش جانی دپ به عنوان یکی از همان موش دریایی ها که به همراه زن حکم بایکوت رامیشکند و با وین (ژولیت بینوش) رابطه برقرار میکند در فیلم بسیار سنت شکنانه است .
رابطه ی عاشقانه ای که بین این دو موجود تنها شکل میگیرد بسیار زیباست .
در ادامه میبینیم که حتی این زن سنت شکن جعبه ای به همراه دارد که در آن خاکستری ریخته شده است که برای زن بسیار عزیز است . زیرا باید ان را به دست باد بسپارد ولی آن ناخواسته بر روی زمین ریخته می شود . و حتی در اینجا ما گوشه ای از سنت این زن سنت شکن را شاهد هستیم.
انتهای فیلم شاهد منظره ای هستیم از شهوت خوردن شکلات های وین به دست شهرداری که در پرهیز به سر میبرد و روبرو شدن وین و دیگر دوستانش با صحنه ای که شهردار نتوانسته خود را کنترل کند و تمامی شکلات ها را خورده است.
خطابه هایی که کشیش جوان شهر برای مردمانش به ویژه شهردار میخواند بسیار قابل توجه است.

د.موسوی

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 22:31 توسط دریا موسوی |

 

كارگردان: استفان دالدري
فيلمنامه: ديويد هير (بر اساس رماني نوشته مايكل كانينگهام)
بازيگران: نيكول كيدمن، مريل استريپ، جوليان مور، اد هريس
زمان: 114  دقيقه
تاریخ نمایش: 27  دسامبر  2002

فیلم ساعتها جزء فیلم های هنری سال  2002  بود که جوایز بزرگی را به خود اختصاص داد.
فیلم بر اساس رمانی نوشته ی مایکل کانینگهام می باشد که البته خود این رمان بر گرفته از رمان «خانم دالوی» نوشته ی ورجینیا وولف نویسنده ی بنام انگلیسی میباشد.داستان فیلم نمایانگر زندگی سه زن در سه دوره ی مختلف است.
ويرجينيا وولف (نيكول كيدمن) در دهه  1920  ، در اطراف لندن زندگی میکند . وی مطابق با شخصیت واقعی خود در حال نوشتن کتاب خانم دالوی می باشد.
كلاريسا وان (مريل استريپ) در سال  2001  ناشر و ويراستار است ، زني است كه مانند شخصيت هم نام خود كلاريسا دالووي در رمان خانم دالووي نوشته ويرجينيا وولف قصد برگزاري يك ميهماني براي ريچارد، دوست نزديك خود را دارد.
لورا براون (جوليان مور) در سال  1951زندگی میکند . زني خانه دار و باردار است كه كتاب خانم دالووي را مي خواند. او نیز با خواندن این کتاب به دنبال هویت از دست رفته ی خود است.
از سوي ديگر،‌ ريچارد، نويسنده بااستعداد، كه به ايدز مبتلا شده، به نوعي وارث امروزي ويرجينيا وولف و لورا بران به حساب مي آيد . وی برنده یجایزه ی ادبی شده است که بره مناسبت آن کلاریسا قصد برگزاری مهمانی دارد.
ویرجینیا وولف نویسنده ی بنام انگلیسی نمونه ی یک زن فمینیست بوده است و در این فیلم نیز ما به وضوح فضای فمینیستی و زندگی سه زن را در سه دوران مختلف در یک روز دنبال میکنیم.
یکی رمان را مینویسد دیگری میخواند و ان یکی انجام میدهد . در این میان میبینیم که هر سه زن به طوری درگیر این رمان هستند و هر سه به گونه ای در آن دخیل اند.
ویرجینیا در انتظار ورود خواهر و فرزندانش است (مهمانی) . کلاریسا در تکاپوی راه اندازی مهمانی برای بزرگداشت ریچارد و لورا به فکر درست کردن کیکی برای تولد همسرش(مهمانی).
تمامی شخصیت ها در این روز به سوی خودکشی سوق داده میشوند.
ویرجینیا دست به خودکشی میزند در حالی که همسرش را دوست دارد . لورا نیز بین زندگی برای خود یا دیگری دست به انتخاب میزند.
ریچارد که تمام موفقیت خود را برای بدست اوردن این جابزه فقط یک ترحم یا یک اقدام زیبا به پاس مبارزه ی او با ایدز میداند،اقدام به خود کشی میکند.
ویرجینیا شخصیتی بیمار گونه دارد که از قید و بند و مراقبت های عاشقانه ی همسرش و توصیه های پزشکان خسته شده است .
در فیلم میبینیم که ویرجینیا نگاهی قاطع دارد که وقتی به مخاطبش مینگرد تمام حرفها و افکار زیبا اما کحصور شده اش را نشان میدهد .
حتی راه رفتن و لباس پوشیدن و طرز سیگار کشیدنش و یا دستانش که همیشه با قاطعیت در جیبش قرار دارند کاملا اقتدار به بند کشیده شده ی ویرجینیا را نمایش میدهد.
او از این افرادی که محاصره اش کرده اند (مثلا خدمتکارانش ) رنج میبرد و از طرفی از این فضای ارامی که همسرش برای زندگی اسوده ی او ساخته است خسته شده است .آرزویش رفتن دوباره به لندن و شرکت در مهمانی هاست.
لورا باردار است و همسری بیسار خوب دارد و صاحب پسر بچه ای نیز هست . او قصد دارد برای همسرش کیک تولد بپزد و برای این کار تمام تلاشش را میکند ولی موفق نمی شود . او کارهای کوچک را به درستی انجام نمی دهد و مسائل ساده او را نگران میکنند و در آخر برای زندگی خویش تصمیمی میگیرد و زندگی خود را تحت تسلط خود درآورده و اقدام به خود کشی میکند.
کلاریسا همراه با دوستی که لزبین (همجنس باز زن) میباشد زندگی میکند و دوستی قدیمی به نام ریچارد دارد که اکنون مبتلا به ایدز میباشد . او برای مهمانی که در نظر دارد بسیار نگران است . هرچند همه چیز به خوبی پیش میرود اما او آرام و قرار ندارد.
موسیقی فیلم بسیار زیبا فضا سازی میکند و بسیار در درک فیلم موثر است.
تمام کاراکتر ها تا انتها این را القا میکنند که برای خوشی های خود زندگی کنند و یا برای دیگری؟
ریچارد معتقد است که کلاریسا برای او زندگی میکند و با مرگ ریچارد ،کلاریسا میتواند به زندگی خود برگردد.اما این در مورد لورا و ویرجینیا نیز صادق است.آن دو نیز در قید و بند اسیر اند و برای یک لحظه برای خود زیستن در تلاش اند.
فیلم به گونه ای ساخته شده که تمامی شخصیتها و بازی های حرفه ای و حتی گریم صورت ویرجینیا که بسیار سرد و بی روح است ، همه و همه باعث درک فیلم میشود و فضای فمینیستی فیلم را به ثبات میرساند.

د.موسوی

                                    

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 22:28 توسط دریا موسوی |

                   

سگ آباد

نام فیلم : داگویل
نویسنده و کارگردان : لرس فن تریر
محصول :۲۰۰۳
با هنر مندی : نیکول کیدمن

لرس فن تریی یر کارگردان قوی سینما مجموعه ی سه گانه ای ساخته است که اولین قسمت آن "داگویل" و دیگری "ماندرلی" نام دارد.
این فیلم ساز از پایه گذاران دوگما  95  به شمار می رود .در سال  1995  نه فیلم ساز بیانیه ای به نام دوگما  95  ارائه دادند که شامل ده اصل بود
این  فیلم سازان خواستار بر هم زدن قوائد سینمایی و سیستم یکپارچه ی سینما بودند.اما این خواسته با دستیافته های صد ساله ی سینماگران در تضاد بود . به همین علت این جریان به مقصد نهایی خود نرسید.داگویل فیلمی تئاتر گونه است که به همین روش ساخته شده است.
داگویل دارای  9  بخش و یک مقدمه است .
گریس شخصیت اصلی داستان از یک گروه گنگستری فرار کرده و به شهرمانندی به نام "داگویل" پناه می آورد
 داگویل نمونه ی کوچک شده ای است از امریکا . شهر آرمان ها و زیبایی هایی که در ابتدا رویایی ولی در باطن مخوف و پست است .
جایی که ورود به ان سخت است و خروج از آن سخت تر .مردم این شهر به ظاهر خوب و  آرام و مطیع هستند ، اما به مرور چهره ی پشت نقاب نشان داده می شود .
به قول نیچه _ فیلسوف بزرگ _ هرگز نباید سعی کنیم منکر نظام برده داری شویم . وچه زیبا گفته است در حالی که در متمدن ترین و ابر قدرت ترین جوامع بشری سیستم برده داری به وضوح دیده می شود .
حتی داگویل که شهر مانندی است دور افتاده و اسیر میان کوهستان نیز برده داری وجود دارد . و این در حالی است که مردم دم از تمدن می زنند.
اولین ویژگی مورد توجه در این فیلم ، دکور منحصر به فرد آن است . وقتی دیوارها حذف می شوند و فقط خطوطی مرز و حدود را مشخص می کند ، صدای باز بسته شدن درها که به گوش می رسد جای بسی تحسین دارد.
از همان ابتدای فیلم با این موضوع مواجه می شویم که سخنرانی رئیس جمهور بیهوده است و حتی ارزش آن از پخش موزیک از رادیو کمتر است.
سگی که در این جمعیت از همه ارزش مند تر است و حتی در انتهای فیلم می بینیم که همه نابود می شوند اما سگ بیش از سایرین ارزش زنده ماندن را دارد ، در این شهر به شکل ترسیمی دیده می شود و وجود خارجی ندارد.
این فیلم بیان کننده گوشه ای از زندگی یک فرد خود فروخته و یک جامعه ی خود کامه است .کسی که توسط یک جامعه به اسارت و بردگی گرفته می شود ، اما وی از روی ضعف این زجر را تحمل می کند.
از همان ابتدای گریز زن از دست گنگسترها تا انتها ، حتی زمانی که انتقام می گیرد ، همه و همه نشان دهنه ی ضعف شخصیت داستان هستند.
مردم این شهر از این زن نهایت سوءاستفاده های ممکن را می کنند و هر کسی به صورتی که در توان اش است برده داری را اجرا می کند .
حتی زمانی می رسد که زن به یک فاحشه و یک خدمتکار و دقیقا یک برده یا یک اسیر تبدیل می کردد  . در حالی که چهره ی مردم این را نشان می دهد که آنها به این زن نیکی می کنند .
نمی توان حق را به گریس و یا داگویل داد . گریس ضعیف است و هرگز به وضع خود اعتراضی نمی کند . آنچه پیش می آید را می پذیرد . و از طرفی داگویل تمامی وحشی گری ها و اعمال نا شایست را بر این زن روا می دارد.
کار به جایی می رسد که گریس نسبت به همه چیز بی تفاوت می شود و درست از همین لحظه تخم نفرت کاشته می شود .
تمام زندگی گریس در هفت مجسمه ی تزئینی خلاصه می شود که یکی از زنان این شهر "ورا " در جلو چشم گریس آنها را می شکند . و در انتها می بینیم که گریس دستور می دهد هفت فرزند این زن را در جلو چشم او بکشند   .
  وقتی گریس تصمیم می گیرد دوباره به گروه گنگستران   بپیوندد ، باز هم از روی ضعفی که در خود حس می کند ، از قدرت  گروه استفاده کرده و دستور می دهد این شهر را اتش بزنند و تمام افراد آن را بکشند .
این کار را تا زمانی که از نفرت و ضعف و حس انتقام گریس فاکتور بگیریم ، می توان ستایش کرد . چرا که این افراد برای جامعه خطر ساز هستند و این شهر برای بشریت زیان آور است .
اما از انجا که فاعل این کار گریس است و او خود به خاطر ستمی که به او روا داشته اند این کار را می کند نمی توانیم کار او را  ستایش کنیم . چرا که این کار یک عمل سمبولیک و ایده آلیسم نیست . فقط وفقط یک انتقام شخصی است .
در فیلم می بینیم که بعد از آنکه گریس اقدام به فرار می کند ، او را مثل سگ به زنجیر می کشند . در حالی که می گویند ما تو را دوست داریم . ما به تو خوبی میکنیم . اینها فقط به خاطر خود توست
هنگامی که گریس تصمیم می گیرد آخرین حرفهای خود را به مردم این شهر بگوید  ، باریدن برف آغاز می گردد . گویا همان طور که برف بر روی شهر می نشیند و آن را می پوشاند ، سخنان گریس نیز همین کار را با مردم آن می کند.
در انتها از تمامی این شهر مانند تنها یک سگ باقی می ماند . و این بیانگر این است که حتی این سگ ارزشی بیش از مردم آن را دارد .
می بینیم که گریس ، همان زن زیبا و تنها و گریخته از اعمال ناشایست ، به شخصی متنفر ، انتقام جو و وحشی تبدیل می گردد . و این دقیقا چیزی است که در جایی به نام امریکا اتفاق می افتد.

د.موسوی

اطلاعات بیشتر درباره ی فیلم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 22:20 توسط دریا موسوی |

 
نویسنده و کارگردان: جوزپه تورناتوره
بازیگران: مونیکا بوچی _ دانیل آرنا _ جوآنا لیتریسو _ جوانلو گوریرا
موسیقی متن: انیوموریکونه
محصول :۲۰۰۰ اروپا
زمان :۹۲ دقیقه
 

داستان بر میگردد به سال  1941  . زمانی که موسیلینی علیه انگلستان و فرانسه اعلان جنگ کرد . مکان داستان شهر کوچکی است در ایتالیا.این داستان از دید پسر بچه ی  13  ساله ای روایت می شود که مثل تمام مردان این شهر چشمانش به دنبال زنی است به نام مالنا.مالنا زنی است که همسرش به جنگ رفته و او در دام شهری گرفتار است که مردان آن به فکر سوء استفاده و زنان آن در حسادت به مالنا به سر می برند.در ابتدا اولین نکته ای که ذهن را مشغول می کند این است که فیلم از زبان و دید پسر بچه ای مطرح میشود که به تازگی در حال تجربه کردن تحولات جنسی است .و شاید پاک ترین کسی باشد که بتواند این داستان را برای خواننده بازگو کند.
کارگردان مردم این شهر را به دو گروه زنان و مردان تقسیم نموده است و نه به گروهی مثل فاشیست ها و آزادی خواهان . و در این میان نشان می دهد که هر دو گروه در تلاش هستند برای سقوط شخصی بنام مالنا . زنان از روی حسادت و مردان به خاطر دستیابی به مالنا.
چیزی که به وضوح در این شهر دیده می شود این است که مردان خوش لباس تر و مرتب تر از زنان هستند و در میان تمامی زنان ، مالنا زیباترین زن منطقه می باشد . و این ، یعنی زیبایی مالنا ، بزرگترین گناهی است که او مرتکب شده و سزای آن حسادت و شهوت و رفتار حیوانی مردم است.
مالنا منتظر بازگشت همسرش است و با آنکه می داند تمامی چشم ها و افکار در پی نابودی او هستند اما او قصد سقوط را ندارد . او می خواهد زندگی کند .
در این شهر پسر بچه ها باید شلوار کوتاه بپوشند و تا زمانی که مرد نشده اند نمی توانند در آرایشگاه روی صندلی بزرگتر ها(مردان) بنشیند و یا مثل آنها رفتار کنند . شخصیت راوی این داستان به وضوح نشان می دهد که دوست دارد مثل سایر مردان در چشم مالنا باشد و از سوی او توجه ببیند . و برای رسیدن به این هدف سعی می کند شلوار پدرش را برای خود اندازه کند و بپوشد که با بدرفتاری و تبیه پدر مواجه میشود
مردم این شهر نمود کاملی از رفتار خشن و سنت گرایانه و حماقت امیز یک دوران هستند .
در ادامه وقتی با این پسر بچه قدم به قدم مالنا را تعقیب می کنیم و از سوراخ دیوار زندگی مالنا را میبینیم و رفت و امد ها و رفتار مردم را با او مشاهده می کنیم . کاملا میتوانیم درک کنیم که چرا کارگردان یک پسر بچه ی  13  ساله را برای قضاوت انتخاب نموده است .
بالاخره فیلم به جایی می رسد که مالنا را به جرم رابطه ی مشکوک با یک مرد زن دار به دادگاه میکشانند و مالنا مجبور میشود برای دفاع از خود به وکیل شهر مراجعه کند . در این دادگاه با کمک وکیل او پیروز می گردد ، اما خواهیم دید که این وکیل هم مثل سایر مردان این شهر در پی سوء استفاده از این موقعیت است و چون میداند مالنا پولی برای پرداخت ندارد او را مجبور به استفاده ی جنسی میکند . هر چند مالنا تمام موجودی خود را به او میدهد و از او میخواهد صبر کند تا بقیه را هم فراهم کند اما نتیجه ای نمی بیند . و شاهد تمامی این رفتار های حیوانی ، بینندگانی هستند که از دید پسر بچه تمامی اتفاقاترا می بینند .
همراه با این رویداد ها که برای مالنا پیش می آید ما مشاهده گر تحولات جنسی پسر بچه ی  13  ساله ای هستیم که دلباخته ی زنی به ظاهر بیوه است و تمامی رفتارهای ناشایست را میبیند و در ذهن رویاهای خود با مالنا را می پروراند . و به قدری رویای دستیابی به مالنا برای او شدت می یابد که او را به بستر بیماری میکشاند.
مالنا کم کم از جامعه طرد می شود به طوری که برای خوردن غذا هم مجبور به همبستر شدن با مردان بی سر و پا می شود و می بینیم که نا خواسته مالنا ی زیبا و شایسته ، به زنی بدکاره تبدیل می شود.

در فیلم سکانسی هست که در آن مالنا با پوسته ی جدیدی وارد شهر می شود . موهای خود را به نشانه ی اعتراض کوتاه کرده و از لباس پاکی بیرون آمده و با ظاهری متفاوت در کافه ی مردان می نشیند ، سیگاری بر لب میگذارد و همه ی مردان برای روشن کردن سیگار او به طرفش خیز بر میدارند . مالنا در مرکز تصویر مقتدرانه نشسته و بدون هدف به گوشه ای خیره شده است .
بالا خره مالنا به زنی بدکاره تبدیل شده و یکی از دختران باشگاه آلمانی ها می شود.پسر بچه که به خاطر تمایلات جنسی در بستر به سر میبرده به خواست پدرش به باشگاه این زنان بدکاره برده میشود تا اولین تجربه ی جنسی خود را امتحان کند و پسرک در تخیلات خویش به مالنا دست می یابد.
زنان شهر در آخر زهرشان را میریزند و مالنا را در مرکز شهر به خاک و خون میکشانند و او را به شدت کتک زده و زخمی می کنند و با کمال آرامش و پیروزی او را از شهر بیرون می کنند .
شوهر مالنا از جنگ باز میگردد و با مردمی رو برو میشود که همه به او پوزخند می زنند و میگویند زنت یک فاحشه است و باید در فاحشه خانه های سیسیل به دنبالش بگردی .
پسر بچه اکنون مردی شده است و برای شوهر مالنا توضیح می دهد که او به کجا رفته است.
سکانس پایانی تصویری از ورود مالنا و شوهرش به شهر را نشان میدهد . که دوباره همه ی مردم او را با نام فامیل شوهرخطاب میکنند و به او روز بخیر می گویند .
بونجور خانم اسکوردیا!!!!

نقش مالنا را مونیکا بلوچی بازی میکند که در ابندا یک مانکن لباس بود و سایر فیلم های او از این قبیل اند:
اشک های خورشید
ماتریکس  2  در نقش پرسفون
هیجان
برگشت ناپذیر
...

د. موسوی

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 20:47 توسط دریا موسوی |

 

ژانر: تاریخی . مذهبی

زمان: 126 دقیقه

تاریخ اکران: 25 فبریه 2004 ( 7 اسفند 1382)

محصول : امریکا

بازیگران : جیمز کاویزل - مونیکا بلوچی - روزالینا سلینتانو - سرجیو روبینی - مایا مور گنتسرن

کارگردان : مل گیبسون


همه ی شما نام آشنای این فیلم را شنیده اید و احتمالا اکثرتان آن را دیده اید . از فیلمی صحبت می کنم که ارزش چندین بار دیدن را دارد . اثری هنری از مل گیبسون که او را مرد هنری سال کرد. اثری که تبلیغاتش همانا حرف و سخنانی بود که بر ضد و به نفعش زده شد و تمام اعتراضاتی بود که یهودیان سراسر جهان علیه آن انجام دادند و نه هیچ چیز دیگر.
فیلم به زبان آرامي است که ريشه ي سامي دارد و دارای تفاوتهای بسیاری با زبان عبري است و زیر نویس اصلی آن انگلیسی می باشد .هر چند مل گیبسون معتقد است که فیلم او نیازی به زبان ندارد بلکه تنها نمایش آن گویای همه چیز است .
بهتر است کمی از  تفاوتهای زبان عبری و عربی را بدانیم:
یکی از فرق ها ی زبان عبری و عربی در تلفظ حرف سین و شین است که در عبری، سین عربی شین تلفظ می شود و لازم به ذکر است که هر دو ریشه ی سامی دارند.
مثال: اورشلیم = دار السلام = بیت المقدس
الله = در عبری ایل نامیده میشود .به معنی خدا
اسر = بنده
ایل = خدا
اسرائیل = بنده ی خدا

بازگردیم به فیلم
این فیلم  12  ساعت پایانی زندگی مسیح می باشد و  120  دقیقه است که به گفته ی مل گیبسون فقط  20  دقیقه ی آن قابل تحمل است.
در ابتدای فیلم با ترس مسیح روبرو می شویم که گویا الهامی قلبی به او میگوید خطری در کمین توست . و او از این ترس به پدرش (خدا) پناه میبرد و با او به صحبت می پردازد .
در همین زمان یهودا را خواهیم دید که در قبال سی سکه حضرت مسیح را می فروشد و مخفی گاه او را نشان می دهد .
لازم است در اینجا کمی از تفکرات مسیحیان را باز گو کنم . مسیحیان معتقدند که انسان گناه جاوید داشت . از همان زمانی که آدم میوه ی ممنوعه را خورد به این گناه مبتلا شد و چون آدم پدر همه ی انسانها ست از آن تاریخ تا کنون این گناه بر دوش همه ی انسانهای دیگر نیز وجود دارد و مسیح آمده است تا این گناهان را پاک کند .مردم باعث گناهی شده اند و خداوند عده ی زیادی را گناه کار میداند و مسیح (پسرش ) را فرستاده تا مصلوب شود و باعث پاک شدن گناه دیگران شود .از دید ما مسلمانان این ایده اشتباه است . زیرا ما معتقدیم خداوند هیچ گاه پیامبری را نمی فرستد تا کشته شود و گناه کسی را پاک کند.
در ادامه میبینیم شیطان بر مسیح ظاهر میشود و با او صحبت می کند و سپس  به شکل ماری بر مسیح وارد می شود .حتما میدانید که سمبل نیروی شیطانی و پست مار خوش خط و خال است . که مل گیبسون در این سکانس از آن بهره گرفته و نشان میدهد که شيطان به شکل مار خوش خط و خال ظاهر میشود اما مسیح آن را از پا در می آورد.نتیجه ای که میتوان گرفت این است که مسیح نیرویی مافوق انسان است زیرا انسان اولیه فریب این مار خوش خط و خال را خورد و میوه ی ممنوعه را استفاده کرد .و باعث گناه یک بشر شد . اما مسیح این اشتباه را نمی کند (لازم به ذکر است که در داستانها داریم که شیطان بر آدم و حوا نیز به شکل مار خوش خط و خال ظاهر میشود)

نکته ی قابل توجه این است که در این فیلم شیطان لوک زشت و ترسناک ندارد .

یهودیان مخفی گاه مسیح و همراهانش را می یابند و به دستگیری آنها میشتابند و در این گیر و دار  پیروان مسیح به درگیری می پردازند و گوش یکی از یودیان از جا بریده میشود . مسیح با دست شفا بخش خویش گوش بریده ی آن شخص را التیام میبخشد . اما شاهد این هستیم که آنها با دیدن این گونه معجرات باز هم ایمان نیاورده و به کار خویش ادامه میدهد .
در این جا  می بینیم که مسیح از پیروانش می خواهد که مقاومت نکنند . گویا این جرء رسالت مسیح است و مقدر اوست .
آنها او را به زنجیر میکشند و به شکنجه گاهش میبرند.مریم ، مادر مسیح نگران است و در این هنگام خبر دستگیری فرزندش را می آورند.مسیح به یاد خاطراتی می افتد که با مادرش داشته است.او رابه دادگاهی ساختگی میبرند که در آن مردم هم حضور دارند . پیروانش یک به یک فرار میکنند و مردم جاهل باز هم مثل همیشه حکم بی خردی خود را می دهند : مرگ . مرگ
وقتی پیتر ،نزدیکترین یار مسیح پا به فرار میگذارد . مریم او را میشناسد و میخواهد که او را نگه دارد . او قسم میخورد که مسیح را نمیشناسد و مسیح به یاد شام آخر و سخنانش با پیتر می افتد :
پیتر به او قول وفاداری میدهد حتی تا مرگ. و مسیح به او میگوید
تو قبل از اینکه خروس بخواند سه بار  مرا انکار خواهی کرد.
 یهوداپشیمان به نزد یهودیان باز میگردد و میخواهد سکه ها را پس دهد .او از وجدان خود آگاه است و میبینیم که وجدان ناراحت او در کالبد پسر بچه هایی به سمت او هجوم می آورند و او را شکنجه میدهند . چرا بچه؟ شاید به این علت که وجدان او پاک بوده است و اکنون سیاه گشته و شاید مثل بچه هایی است که اکنون بد و نا شایست شده اند . کودکان وحشت انگیز او را تا جایی بیرون از شهر میبرند و ناگاه ناپدید می شوند .یهودا در جایی قرار گرفته که پشت سرش جسد نیمه تجزیه شده ی الاغی به چشم میخورد که طنابی بر گردنش است و سپس خواهیم دید که یهودا با همین طناب خود را از شاخه می آویزد .یهودا از نظر مل گیبسون از یک حیوان که حشرات جسم او را خورده اند کم تر است و باید با افسار آن حیوان به دست خودش نابود شود .
در ادامه محاکمه ی مسیح را شاهد هستيم در برابر حاکم وقت . حاکم و همسرش از محاکمه ی مسیح راضی نیستند . اما در مقابل کشیش بزرگ نمی توان کاری کرد . پس راهی جز محکوم کردن نیست.
در آن زمان مرسوم بوده است که هر بار یک جنایتکار زندانی را آزاد می کرده اند .شاه برای آزادی مسیح  جنایتکاری به نام باراباس را  در مقام انتخاب با مسیح قرار داده و از مردم می پرسد کدام یک را آزاد کنم؟ و مردم همچنان فریاد می زنند :
باراباس
شما از من می خواهید مسیح را چه کنم؟ مصلوبش کنید . مصلوبش کنید.

در زمان اعلام حکم میبینیم که سلطان در جلوی همه ی مردم دست خود را می شوید تا به همه نشان دهد که دست من آغشته به خون این قدیس نیست.
سخت ترین و بدترین سکانس های فیلم ، همین شکنجه هاست که انسان را سخت آزرده میکند . خون مسیح بر کف شکنجه گاه می ریزد و میبینیم که همسر پادشاه پارچه های سفیدي را برای مریم که در تمام مدت نظاره گر این وحشی گری هاست ، می آورد و مریم شروع به تمیز کردن خون پسرش میکند زیرا خون انسان پاک نباید پای مال شود.
نکته جالب توجه دیگر این است که لوک شیطان و مریم که در بین جمعیت شاهد ماجرا هستند با هم مشابه است به طوری که در دید اول اشتباه گرفته می شوند.
در بین جمعیت  مریم اشک میریزد و می گوید پسرم کی و کجا میتوانی سرنوشتت را انتخاب کنی؟ به این معنا که این جزء کار مسیح است و راهی برای گریز نیست .و شیطان را میبینیم که فرزندش را در آغوش گرفته و با دید متاسف به مسیح می نگرد.
در فیلم سکانسی هست که یهودیان در حال سنگسار دختری هستند که محکوم به بد کارگی است . مسیح وارد ماجرا میشود و خطی بین یودیان و دختر میکشد و زن را از جای بلند کرده و با خود می برد . این صحنه به وضوح ما را به یاد داستانی از حضرت علی می اندازد که به مردم می گوید کسی میتواند این زن را سنگسار کند که خود مرتکب گناه نشده باشد .
مسیح پس از شکنجه های بسیار می بایست صلیب خود را تا مکان مقرر به دوش بکشد.در مسیر هر بار که بر زمین می افتد ، این مریم است که زجر میکشد و به یاد کودکی فرزندش می افتد که وقتی بر زمین می افتاد به یاری او می شتافت:
من اینجام . من اینجام پسرم
آنها او را به صلیب می کشند . مسیح بر روی صلیب  به دزدی که در کنارش مصلوب شده است میگوید به من ایمان بیاور . من تو را به بهشت خواهم برد . اما او حتی حالا که اخر زندگیش است تن به این کار نمیدهد.
پدر انها را ببخش
آسمان ابری شده و از بالا  نظاره گر شکنجه های وارد بر مسیح هستیم که از آسمان و از دید دوربین قطره ای آب بر زمین می چکد که در نگاه اول این آغاز یک باران است . اما باید بدانیم که این اشک خداست . اشکی که از چشمی نظاره گر فرو میچکد.
با مرگ مسیح گناه بشریت پاک می شود.
به یادم هست در همان اوایل اکران این فیلم . در شبکه چهار توسط یکی از اساتید بزرگ نقدی براین فیلم پخش شد که در آن ایشان به این نکته اشاره کردند که ما مسلمانها معتقدیم مسیح شکنجه نمی شود و عروج می کند در صورتی که مسیحیان معتقدند مسیح شکنجه شده و کشته میشود.
و من در اینجا این سخن جناب ... را نقد می کنم چرا که مسیحیان نیز مثل ما مسلمانان به عروج مسیح معتقدند ولی بعد از مرگش یعنی سه روز پس از مصلوب شدن وی.وبرای اثبات این گفته این نکته لازم است که بگویم :
در ان زمان مراسم تدفین به این شکل بوده است که مقبره هایی از سنگ به شکل سکو درست می شده است و جسد بر روی این سکو قرار داده شده و سنگی بر روی آن می گذاشته اند و بعد از سه روز به سراغ جسد رفته و آن را با کافور و .. شست و شو داده و سپس به خاک می سپارند.
در این ماجرا به این علت که فردای روز مصلوب شدن مسیح «سان دی» یعنی یکشنبه بوده و روز قربان مسیحیان بوده است و بد یمن می باشد که جسدی بر دار بماند . مریم جسد فرزندش را می خرد و طبق آیین خودشان آن را بر سکوی سنگی قرار داده و روز سوم هنگامی که سراغ مقبره می رود (از اینجا در فیلم میبینیم) میبینیم که سنگ کنار میرود و حضرت مریم با لباس های خالی از جسد مسیح رو برو می شود . به این معنا که مسیح در روز سوم عروج کرده است.
بنابر این اگر بخواهیم تفاوت دیدگاه مسحیان و مسلمانان را بررسی کنیم باید به این نکته توجه کنیم که ما مسلمانان معتقدیم پیامبر خدا این شکنجه ها را متحمل نشده است. و حتی در جایی داریم که یهودا در یک آن تغییر چهره می دهد و به شکل مسیح در می آید و این شکنجه ها را متحمل میشود و مسیح عروج می کند.

در انتها این نکته را نیز بگویم که مسلمانان معتقدند مسیح در بیابان و در جایی بدون سقف و در زیر یک درخت متولد می شود که درخت خم شده و مسیح از رطب آن می خورد .اما مسیحیان معتقدند مسیح در یک طویله به دنیا می آید.

د . موسوی

اطلاعات بیشتر در مورد این فیلم

اخبار مهر نیوز در باره ی فیلم

اخبار شرق نیوز در رابطه با این فیلم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 20:17 توسط دریا موسوی |